چشمـک زدنـم به چشـم او کارم بود
میگفت که بیمار دو تا چشم من است
او غـافـل از آن کـه خود پرسـتـارم بود
***
امشب که گذشته از چهل تاب و تبم
یـک بوسـه نهاده ای فقـط بر دو لـبم
آن دیگری از حسودی اش مرد و شنید
لـب بی لـب و کافی است برای امشبم
مستانه بر این نوشته می آیی تو
افـکار من و تو رشـته ها می بافند
تا غم نگسسته رشـته می آیی تو
***
از گرم روی تو داغ می خورم در تـب
درپیچ موی تو تاب می خورم هر شب
در خواب دست تو پیچ می خورم تا صبح
از مست بوس تو شهد می خورم بر لب
نمی دانم که با قلبم چه کردی
غرورم را چه طـوری بچه کـردی
ولـی خانـم نگاهـت بازی ام داد
نـگـاهـم را چـرا بـازیـچـه کـردی؟
***
از فصل نـگاه تو غـزل می چینم
از وصل گناه تو عسل می چینم
از بـاغ "نبایـد" که گـذر می کردم
دیدم که تو را من از ازل می چینم