تبليغاتX
نیمه ماه
باز کن پنجره را

کمی از عطر تنت را به خیالم بسپار

غم پیمودن این فاصله را

به تمنای وصالم بسپار

 

باز کن پنجره را

قصه ی ما و خیابان بلندی که در اندیشه ی ماست

قصه ی خانه ی دوری است که آن سوی خداست

این خیابان عمود

چشم بی خواب و دلی زنده به پرواز خطر می خواهد

ماه شب های سکوت تو سحر می خواهد

راه فردای تو اسباب سفر می خواهد

 

باز کن پنجره را

آخرین فصل کتاب من و تو این جا نیست

قصه ی بودنمان

توی رگ های نبودن جاری است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 8:56  توسط آیدا پوریانسب  | 

 

توی رگهایم هر شب نوشتم

روی قلب پریشــان خونم

دوســتــت دارم بی وفــایم

این است مشق عشق و جنونم

 

                      ***

 

 هنوز هم که زخم می شود دستم

به یاد دستــــمال تو می افتــم

هراســان چنــد قطره خون بودی

و من مدام چیزی نیست می گفتم

تو گفتی:ای کاش جای دست تو

خراش می خورد دستهای زمختم

درآوردی از جیبــت دستــمالی

همان که هنوز یادش می افتم

از آن لحظه که لو رفت عاشقی

چه آشی از عشق برایت پختم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 20:26  توسط آیدا پوریانسب  |