چشمـک زدنـم به چشـم او کارم بود
میگفت که بیمار دو تا چشم من است
او غـافـل از آن کـه خود پرسـتـارم بود
***
امشب که گذشته از چهل تاب و تبم
یـک بوسـه نهاده ای فقـط بر دو لـبم
آن دیگری از حسودی اش مرد و شنید
لـب بی لـب و کافی است برای امشبم
RSS