کمی از عطر تنت را به خیالم بسپار
غم پیمودن این فاصله را
به تمنای وصالم بسپار
باز کن پنجره را
قصه ی ما و خیابان بلندی که در اندیشه ی ماست
قصه ی خانه ی دوری است که آن سوی خداست
این خیابان عمود
چشم بی خواب و دلی زنده به پرواز خطر می خواهد
ماه شب های سکوت تو سحر می خواهد
راه فردای تو اسباب سفر می خواهد
باز کن پنجره را
آخرین فصل کتاب من و تو این جا نیست
قصه ی بودنمان
توی رگ های نبودن جاری است...