چنان از ذوق دیدارت شدم سرمست
که پا از سر
سر از پا را ندانستم
ز سر تا پا
شدم چشم و شدی موعود
نمی دانی چه روزی بود
تو را خوابیده آوردند
قد و بالای نازت را خمیده
چشم هایت را چه غم دیده
صدا کردم که شاید چشم بگشایی
صدا کردم تورا با اشک و با فریاد
خودم را در میان گرم دستانت
رها کردم چه بی پروا چقدر آزاد
لب سرد تو را دیوانه بوسیدم
مشامم را پر از عطر تو کردم باز بوییدم
تنم را با تو بی شرمانه پوشاندم
خودم را در تب آغوش تو مستانه سوزاندم
تو می دانستی و رفتی و من بی تو نمی ماندم
خبر گویید : می آیم...